چه می شود؟

مگر چه می شود یکبار بی پوشش پرده باران تماشایت کنم؟
ها؟
چه می شود؟
((یغما گلرویی))

مگر چه می شود یکبار بی پوشش پرده باران تماشایت کنم؟
ها؟
چه می شود؟
((یغما گلرویی))
سلام

به من بفهمون کجای سرنوشتم دارم میرم جهنم یا راهی بهشتم
از این دوراهی دل خوشی ندارم یا میخورم به پاییز یا میرسه بهارم
به رسم ابرا همش تبعید میشم با هیچ کوهی سر سازش ندارم
یه موجم که با دریا قهر کرده بدون تو من آرامش ندارم
گمت کردم ولی غافل از اینکه خدا با این بزرگی گم نمیشه
مواظب بودی از دستت نیفتم هوامو داری و داشتی همیشه
دارم نابود میشم دود میشم بزار آتیشه این دوری تموم شه
خودم دیدم همین نزدیکیایی نزار عمرم با جون کندن حروم شه
....................................................................................................
پ.ن:شبهای قدر برای شفای همه بیمارها و خواهر من دعا کنین
چن روز پیش از پله ها افتاد و یه عارضه مادرزادی که تو کمرش بود تشدید شد هر دکتری هم بردیم خوب نشده
قرار بود بعد از ماه رمضون عروس بشه ولی حالا حتی نمیتونه بشینه و غذاشو بخوره![]()
سلام

هم سفر
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان یكی باشد
سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر كمال نیست
بلكه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است
واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم...
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید
(از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی)
سلام
موقع گفتن این غزل خیلی دلم گرفته بود
شب بود سکوت خیلی کلمات رو تو دلم پرکرده بود که ناگزیر باید کنار هم میچیدم تا قلبم منفجر نشه
یادمه بعداز تموم شدنشم دفتر رو بغل کردم و خوابیدم البته خوب چون دفترم که یه سر رسیده از بس جلدش خشک بود صبح که بلن شدم دیدم گوشه های سر رسید رفته تو دنده هام![]()
اسمش هست:
زیارت زلفت

دست من از میان زلفت که جدا نمی شود
معتقدم بدون لمسش که دعا نمی شود
زائر زلف خود پذیرا شده ای سپاس تورا
وصل غنیمتی بُوَد دست رها نمی شود
گوشه ی دل به تار مویت گره خورده، ای عزیز
بسته نمانداین گره دان که شفا نمی شود
شیخ که گفت زین عمل معصیتی بکرده ام
مردخدا زچاره گو پس به خدا نمی شود
کذب بدان که خواهشم کم کند از مقام من
شَه هم اگر مطیع دل شد که گدا نمی شود
محرم عاشقان کثیر لیک اعتراف کن ای سعید
رهگذری بگفت هر باد که صبا نمی شود
.......................................................................
پ.ن1: موقع گفتن بیت چهارم خنده ام گرفت آخه یه کی گفته بود زیاد قسم میخوری ![]()
پ.ن2: درمورد بیت آخرم باید بگم که عاشقان راز خودشونوبه باد صبا میگن ![]()
سلام
همیشه اونی که عاشق تره بازنده هست!